تبليغاتX
God plays his game, we play Ours
بعضی روزا چشم هام رو میبندم، میرم اون بالا بالا ها . بالا بلند تر از هر بالایی،  اون جایی که نمی دونم هست یا نیست، پیش اونی که نمیدونم هست یا نیست ، پیش اون چیزایی که نمی دونم هستن یا نیستن .بعد هی خوش میگذرونم، هی خوش میگذرونم، هی خوش میگذرونم ...

بعضی روزا چشم هام رو میبندم و میرم اون بالا بالا ها، جایی که همه بهش میگن بهشت . بعد هی زور میزنم و زور میزنم و زور میزنم تا زندگیمو اونجا تصور کنم . رودهای روان، درختهای پر ثمر، میوه ها ی خوشمزه ، آب پرتقال طبیعی، نعمتهای بی حد و حساب ، خونه های اوکازیون  ، لکسوس ، دوچرخه، بوهای خوب خوب، ادمهای خوب خوب، مهر، محبت، شادی، عشق، دوستی، بخشندگی، صفا، صمیمیت. همش خندس، همش خوشیه، همش محبته، همش شادیه . بعد اوق میزنم و چشامو باز میکنم

بعضی روزا مثل یه احمق چشامو میبندم و میرم تو بهشت زندگی میکنم . یه سال، دو سال ، سه سال، چهار سال، پنج سال . بعد اوق میزنم و چشامو باز میکنم

چشامو باز میکنم و به مردمی فکر میکنم در آرزوی زندگی ابدی تو بهشتن . با نهرهای روان و میوه های خوشمزه.

چشامو باز میکنم و به خدا فکر میکنم . با خودم فکر میکنم خدایی که ما رو آفریده، خدایی که انقدر حکیمه، این همه حالیشه کلی کتاب خونده، چطور نمی فهمه که تمام لذتهای زندگی درست موقعی معنی پیدا میکنن که بینشون ده ها بدبختی و مشکل باشه . خدای عالم ما چطور نمیدونه  که خوشی بی حد و اندازه هم بعد یه مدت  دل آدمو میزنه؟  آدمو بیمار میکنه؟ یعنی واقعاً خدا نمیدونه که اون زندگی ای که به ما داده تمام معنا و لذتش توی فراز ونشیب هاشه ؟

دوباره چشمامو میبندم و میرم جهنم. هی عذاب میکشم، هی عذاب میکشم، هی عذاب میشکم

نمیدونم  خدا از عذاب دادن خسته شده یا من از عذاب کشیدن حوصلم سر رفته ، به هر حال نتیجه اینکه بعد چند ثانیه چشامو باز میکنم . جهنم مضحک !

بعضی روزا چشامو میبندم و میرم اون بالا ها پیش خدا . من یه طرف میز نشستم و اون یه طرف دیگه . بعد شروع میکنم به خندیدن. قه قه می خندم. با تمام وجود می خندم . تا آخر دنیا می خندم

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:13  توسط پیام ابراهیمی  | 

اموز توی دفتر میلاد داشت از پدر یکی از دوستاش تعیف و تمجید میکرد که  آقای یگانه آبدارچی محترم ( و صد البته سوپر بورژوآی دفتر ) اقدام به تشبیه شرایط میلاد و  عشق و عاشقی دوره ی خودشون کرد . میگفت دوره ی ما به جای این اینترنت بازیا و اینا ما نامه می نوشتیم ,  بعد توی نامه شروع میکردیم به تعریف کردن از داراییای پدر و مادر و اقوام دختر مورد علاقمون. حالا یکی باباش گاو داشت,  بابای یکی خونه داشت,  بابای یکی گربه ....

بطول عزیز

امروز هم مثل تمام روزهای دیگر از کنار همدیگر رد شدیم و هیچ حرفی بینمان رد و بدل نشد ,  باز هم تو از آن سو و من از این سوی کوی گذر کردیم و به نگاهی بسنده کردیم و چه شیرین بود همان یک نگاه . بطول جان باید بگویم که پشت تمام اینها احساسات سرشاری نهفته است که بازگو کردنشان بس بسیار سخت و طاقت فرسا و بلکم غیر ممکن است .

بطول جان من عاشق گاوتان هستم

آن گوساله ی تازه به دنیا آمده تان را درست به اندازه ی یونجه ای که مش حسن آنروز به آن خری که سوار بودی میداد ,  دوست دارم .  گه گاه فکر میکنم که آیا ممکن است من و تو هم چنین توله ای داشته باشیم ؟

بطول جان من دل در گروی گربه ی خواهرت دارم

من سگ گله ی تان را میپرستم

من جانم را میدهم برای بع بع گوسفندهای گله ی پدرت

بطول من عاشق آن خر عر عرویتان هستم

من این نامه را نوشتم تا به تو بگویم من گاو پدرت  ,  اسب پدرت ,  سگ پدرت ,  گوساله ی پدرت ,  گربه ی پدرت ,  شتر پدرت ,  خر پدرت ,  زن پدرت و دختر پدرت را - که تو باشی - دوست دارم

فردا باز هم در مزرعه از کنارت خواهم گذشت و به تو نگاه خواهم کرد , به امید آنروزی که بتوانیم زیر یک سقف همراه گاو و گوسفندهای دوست داشتنی پدرانمان با هم صحبت کنیم

 

پ.ن : آقای یگانه می گفت من و خانمم از سیزده سالگی عاشق همدیگه بودیم بدون اینکه با هم حرف بزنیم همینجوری تو کوچه که رد میدشیم نگاه میکردیم همو ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:23  توسط پیام ابراهیمی  | 

برادر بسیجی

جناب آقای محمود احمدی نژاد

 سلام علیکم

 دیروز سخنرانی با شکوهت را پیش از نماز پرفیض جمعه دیدم

برادر شنیدم گفتی حوادث کوی دانشگاه زیر سر دشمنان است

شنیدم حوادث بازداشتگاه ها را - که البته شما و دوستانتان هنوز هم تاکید دارید که حادثه ای در کار نبوده -  به دشمنان ربط دادی

شنیدم که خسارات وارده بر مردم را هم به دشمنان همیشه فرضیمان ربط دادی

راستی یک سوال : چرا ما این همه دشمن داریم ؟ چرا دشمنان ما سالهاست که همینجوری دشمن ما مانده اند ؟ چرا دشمنان ما آنقدر بیکار هستند که در اوج بحران جهانی باز هم فقط به فکر دشمنی با ما هستند ؟ این دشمنان ما آیا کار دیگری جز دشمن ما بودن ندارند ؟؟؟

برادر شنیدم که از دشمنانی میگفتی که در نظام ما نفوذ کرده اند ، از انقلابیونی می گفتی که با دشمن هم دستند ، ستونهای نظام را عوامل فریب خورده ی دشمن دانستی و رای نیاوردن آنها را شکست توطئه ی دشمن . یک ماه پیش هم چندین میلیون هم وطنت - یا شایدم هم وطنم - را خس و خاشاک و عامل بیگانه خوانده بودی . برادر ! ؟ فکر نمیکنی یک جای کار ایراد دارد ؟؟؟ همه که عامل بیگانه شدند، مردم ، مسئولین  ، عناصر اصلی نظام ، گرداننده های بازداشتگاه ها ،مسئولین قضایی ، نیروهای انتظامی ... اینطور که تو میگویی و سند اثبات حرفهایت را هم داری -  که ما ندیده قبولشان میکنیم - کل نظام که دست دشمن است ، اصلاً به کل حساب تو و دار و دسته ات را که جدا کنیم ، دیگر همه عامل دشمن میشوند . میشوند ؟   عجیب دوره و زمانه ایست  .

راستی برادر خدای ناکرده سر شوخی که نداری با ما ؟ نکند که همه چیز شوخیست و ما بی جنبه ها جدی گرفتیمش ؟ نکند در خفا با روسای زنبیل به دست کشورهای دوست و برادر نشسته اید و به سادگی ما می خندید ؟ برادر اگر شوخیست بگو تا ما هم بخندیم ، به خدا دیگر طاقت ندارم . دیگر حتی حوصله ندارم جوکهایی که برایت ساخته اند را بخوانم ، دیگر خاکی و بلکم گِلی بودنت در عکسها هیچ جذابیتی برایم ندارد . برادر دیگر حتی رمق ندارم یکی از ان سیصد و بیست هزار تیترهای منتقدانه برایت بنوسیم .

میدانی ؟ خوب که فکر میکنم از خودم تعجب میکنم . چرا دارم اینها را مینویسم ؟ برای چه کسی مینویسم ؟ با چه هدفی ؟

برادر بگو ، بگو که بر عبث نمی پایم ، بگو که کسی این حرفها را میشنود ، بگو دستها را به بیهودگی نمی سایم .

 بگو. با همان خنده ی مضحک و احمقانه بگو.

 فقط  جان آننکس که دوست داری این یک بار را صادقانه بگو ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:39  توسط پیام ابراهیمی  | 

 

آن تکذیب کننده به هر آنی

آن احداث کنندۀ صد میلیون طرح عمرانی

آن توزیع کنندۀ پنجاه هزار تومانی

آن  هر لحظه در سفر استانی

آن حامی سابق رفسنجانی

آن آورندۀ ارزانی

آن  تکذیب کننده ی گرانی

آن در خانه مشغول باغبانی

آن فراری از رفتن به سلمانی

آن در آغوش کش رؤسای لبنانی

آن مهار کنندۀ تورم و گرانی

آن دشمن خونی رفسنجانی.

آن دنیا را خلاصه کرده در گینه و سومالی

ان متهم کنندۀ این و آن به فساد مالی

آن همه ی دشمنان و دوستدارانش خیالی

آن سر تا سر چهار سالش پوشالی

آن منتقدانش را خوانده بزغاله

آن دوستدار هدفمندی یارانه

آنکه یک هو انتخاب شد برای بار دوم

آن معجزۀ هزارۀ سوم

آن نمکدان دولتش بوَد الهام

آنکه میخواست به محصولی بدهد چند صد میلیون تومن وام

آن وزیر فرهنگ و ارشادش بود صفار

آنکه بعضی اساتید را از کار کرد بیکار

آن مخالف دانشجوی ستاره دار

آن گذارندۀ دنیا بر سر کار

آنکه هر شب در خانه میکشد نمودار

آنکه کاپشنش بر تنش میزند زار

آن بگم؟ را هی کند همی تکرار

آن احداث کنندۀ کوه و رود و دشت و غار

آنکه شیشه شوری سر چهار راه را داند کار

آنکه اقتصاد کشور را کردست بیمار.

آن که میپوشد کاپشن پاره پوره

آن همیشه یک پایش در عسلویه

آن عکسش یاد آور تبلیغ چی توز

آن که با رای دیگران هی میدهد پُز

آن برخاسته از متن دانشگاه

آن که در عمرش نرفته آرایشگاه

آن خود نماد و سمبل تغییرات

آن ایستاده در مقابل اصلاحات

آن ایستاده در برابر ظلم و زور

آن دارنده ی هاله ی نور

آنکه فقط بعضی ها گویندش رئیس جمهور

شیخ محمود احمدی نژاد حفظه الله

انسانی کاردان بود و دشمن مفسدان بود و یادآورنازیان بود و رُخش چون رُخ حوریان بود و منش دولتش چون مغولان .

در روایات نقل است که روزی شیخ  به تیلیویزیون شد و بی درنگ لب به سخن گشود و اظهار محبت نمود و هالۀ نور تکذیب نمود و سپس تورم تکذیب نمود و پس میلیارد دلار کسری تکذیب نمود و سیصد میلیارد تکذیب نمود و تقلب تکذیب نمود و آمار دگران تکذیب نمود و مهرورزی با باتوم تکذیب نمود و کمک مالی بر هوگو و لبنان و عراق و سوریه و فلسطین و اتیوپی و مالی و مالاوی و بولیوی و کومور و کنگو و کامبوج وگامبیا تکذیب نمود و فامیل بازی تکذیب نمود و وام محصولی تکذیب نمود و حمایت از کردان تکذیب نمود و سر آخر چون هیچ نیافت، خویشتن را نیز تکذیب همی نمود

آورده اند که روزی ادیبی شیخ را از شباهتش با سلطان محمود سدۀ سیصد پرسش همی کرد . شیخ لبخند بزدی و اظهار تعجب و سپس ابراز محبت بنمودی و امر نمود آن بزغاله را مهرورزانه مسکنی دائمی عطا کنند به حوالی دانشگاه ملی

نقل است وزیرش را پرسیدند با چنین برف و بارانی ، بی برقی چه باشد ؟ پس وزیر لبخند بزدی و بگفتی : آن هالۀ نور به آن عظمت از کجا روشن بدارم همی ؟ و دگر وزیرش را پرسیدند که نفت صد دلاری کجای سفرۀ ملت باشد و پاسخ بشنیدند که پول نفت را بر شما ملت چه ربط باشد و سخنگویش را خطاب کردند که اقوام و فامیل را در دولت حکمتش چیست ؟ سخن ور نیشخندی بزد و فرمود : ابله خبرنگارا که تو باشی . آیا به کیش شما باجناق را فامیل خوانند همی ؟

نقل است در مجلسی مریدی شیخ را فرمود : ای شیخ . رقیبان و دشمنان تو را بینم که بر هنرمندی شهره گشته اند و سالهاست نقش بر بوم می زنند . پس تو را هنر چه باشد ؟ شیخ لبخندی بزدی و فرمودی : ما نیز سالهاست که در حرفه ی نقاشی گری دستی داریم و هر آنچه کشیدیم نیزبه تیلویزیون بفرستادیم از برای نمایش به خلق، لیک آن عموپورنگ جیره بگیر کارگزار هیچگاه هنر ما را بر ملت عیان نکردی همی . و تو را ای مرید مژده دهم که چون مشتاقی بر رویت آثار ما ، تا انتخابات صبر باید کنی همی . و چنین شد که شیخ به ایام انتخابات هر نیمه شب نقش و نگارهای خود بر تیلویزیون بردی و بر خلق نشان بدادی و همگان از  قصاب و کارشناس و منتقد و خبرنگار بگرفته تا بزرگان و ادیبان را انگشت به دهان بگذاشتی تا جایی که وی را " استاد "  لقب بنهادند و خلق سالهاست که همچنان در عجبند ز تواناییهای شیخ در هنر نقاشی.

نقل است چون از دنیا برفت بر سر قبر وی چنین نگاشتند : در اینجا مردی آرمیده است که مرگ خویش را نیز تکذیب بکردی همی .

پیام ابراهیمی       

    20 تیر 1388        

.

پ.ن ۱ : در شیوه ی نگارش متن از سبک نوشته های مهدی طوسی در روزنامه ی اعتماد ملی استفاده کردم.

پ. ن ۲: من از این بلاگفا بدم میاد . نمیشه تو همون ۳۶۰ بنویسم ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:11  توسط پیام ابراهیمی  | 

من یک همجنس بازم

من یک کثافتم . یک اغتشاشگر

من یکی از سه میلیون نفر اوباش پایتخت کشورم هستم

از انگلیس دستور میگیرم

من تحت سلطه ی آمریکا هستم

من تحت تاثیر برنامه های شبکه های غربی بانک ها را آتش میزنم

شیشه ها را من میشکنم

من مانند دو میلیون نفر دیگر هر روز شیشه مصرف میکنم و به خیابان ولیعصر میروم تا در حد فاصل ونک تا تجریش اغتشاش کنیم . اعتشاشی که سرکرده ی منافقین دستور انرا داده و رژیم غاصب آنرا حمایت مالی میکند

من خسم یا خاشاک ؟ فرقی نمیکند

من بزغاله ام

من خوشحالم از اینکه یک همجنسبازم . من به کثافت بودن خود افتخار میکنم. من سربلندم و به خود می بالم از اینکه یک محاربم

من خوشحالم از اینکه مجبور نیستم ریش داشته باشم

خوشحالم از اینکه مجبور نیستم باتوم به دست بگیرم

به خود میبالم که در کنار هم وطنانم می ایستم

حتی اگر همه کثافت باشند

خوشحالم که دست روی کسی بلند نمی کنم ، به کسی شلیک نمی کنم ، برادر و خواهر بیگناهم را نمیکُشم

خوشحالم که روی صورت کسی اسید نمی پاشم

خوشحالم که با تبر به کسی حمله نمی کنم

و در آخر

خوشحالم از اینکه راهم را برایم انتخاب نمی کنند

 

من یک همجنس بازم و به خود می بالم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 18:31  توسط پیام ابراهیمی  | 

بدها : مهدی xxx . حسین x .

خوب : محمود ************************************

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 11:19  توسط پیام ابراهیمی  | 

ساعت ده بود که از پاسداران حرکت کردم به سمت خونه. با لطف مرحمت الهی و هوشمندی بیش از حد در انتخاب مسیر، ساعت دوازده به خونه رسیدم، اتفاقی که شب پیش هم کمی ملو تر برام رخ داده بود

توی مسیر چیزی رو دیدم که در طول عمرم واقعاً حسرتشو میخوردم. تهران سر تا سر سبز بود، سبز سیدی

جمعیت عظیم طرفداران  میر حسین موسوی!  اپسیلونی از شهر را خالی نگذاشته بودن. عده ای بورژوا با ماشینهای چند صد میلیونی؛ مردم معمولی با ماشینهای عادی، تعدادی سوار بر وانت، و عده ای هم به دلایل نا معلوم پیاده و به کل همه جور آدم  آغشته به رنگ سبز در خیابون دیده میشدند.

با خودم فکر کردم که چه خبره؟ پیر جوون، نوجوان، خردسال، شیرخوار و حتی اسپرم ها هم همه سبز شدن. اونم سبز سیدی. رنگی که تا دو ماه پیش مایه ی ننگ بود و جز انسانهای خیلی جواد تنشون نمی کردند حالا رنگ لباس دخترهایی شده  که آدم در خواب هم نمیتونه ببینتشون . یک بنز دویست میلیونی و پسرو دختری با لباس و شال سبز، اونم سبز سیدی.من قاطی کردم یا اینا ؟ خدایا قیامت شده ؟

دختر بچه ای سه چهار ساله از ماشین بیرون اومده بود و همینجوری که یه تیکه پارچه ی سبز گرفته بود دستش جیغ میزد. جیغایی که تا دو سه روز پیش بنفش بود، دیگه به سبزی میزد، اونم سبز سیدی. سبز میرحسینی. سبز آزادی. سبز ...

تقریباً هیچ ماشینی دیده نمیشد که کسی تا کمر از پنجرش بیرون نیومده باشه، هیچ ماشینی نبود که یه جاییش سبز نشده باشه، هیچ ماشینی نبود که نشه توش پرتره ی اون نقاشو رو دید. همون نقاشه که باز حال و هوای سیاست زده به سرش.

مردم میزدند، میرقصیدند، این ور و اون ورشونو تکون میدادن، جیغ میزدن، داد میزدن، حرف میزدن، اون وسط مسطا مخ میزدن،  سبزه رد و بدل میکردن. پارچه ی سبز میدادن به هم و کلی چیز میکردن دیگه

اوایلش برام جالب بود. بچه ها خوشحالن، شال و روسری که تعطیل شده، رقص آزاده، ملت دامنشون از زانوهاشون پایین ترنمیاد، مانتو هم اصلاً چه کاریه... پسرها هم که خدا رو شکر هیچ جوره کم نمیذاشتن و از هر فرصتی جهت یک مباحثه ی چیزِ سیاسی استفاده میکردن. در طول زندگیم هیچوقت ملتو انقدر خوشحال ندیده بودم.

ولی هرچی میرفتم جلو یه چیزی اذیتم میکرد، یه چیزی که از اون چیزا نبود و هر لحظه بیشتر احساسش میکردم. اینا چشونه؟ چی میخوان؟ اینا واقعاً دنبال موسوین ؟ واقعاً موسوی و احمدی نژاد براشون فرق داره؟ چرا همشون عین کسایین که تازه از قفس آزاد شدن؟ اینتا چرا انگار همشون یه چیزی ندارن؟

..................................

این  چند روزه خیلی دیدم، خیلی شنیدم، خیلی فکرد کردم و کلاً خیلی چیز شد . همین الانم که دارم می نویسم و ساعت یکه،صدای ملتو میشنوم که تو خیابون ویراژ میدن و داد میزن و از موسوی حمایت میکنن

 همیشه یه عده ده تا بیست درصد استثنا وجود دارن، اما  برای مابقی باید بگم که من به شدت قبول دارم که میرحسین موسوی لایق ترین شخص برای ریاست جمهوری ایرانه.

نه که موج احمقانه ی سبز گرفته باشتم، نه که چون میبینم همه دنبال موسین این حرفو بزنم.نه

اساساً جوون ایرانی جز پایین تنه هیچ چیز براش مهم نیس. جوون ایرانی جز آزادی پوشش و چهار سانت مانتو و دو زار تی شرت و چکمه چیز دیگه ای از آزادی نمی خواد

نه که هیچی، یه کم آزادی جلف و مزخرف واسه مسخره بازی و جلف بازی و لوده بازی و تیکه اندازی این ور و اون ورهم خوبه، حال میده، کلی فانه

خوب که فکر میکنم میبینم جدی جدی

این رنگ سبز ناخودآگاه ملت رو چیز کرده

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 2:33  توسط پیام ابراهیمی  | 

غاری وجود دارد که در انتهای آن چند نفر زندانی اند . زندانی ها با زنجیر بسته شده اند و صورتشان رو به دیوار است . آنها اجازه ندارند برگردند و پشت سر خود را ببینند و در حالی زندگی خود را می گذرانند که فقط می توانند دیوار رو به رو را ببینند

روزی یکی از زندانیها که نامش الف است آزاد میشود . او مجبور است برگردد و پشت سر خود را ببیند . در اولین لحظات چشمش از درخشندگی نور به شدت اذیت میشود ، اما پس از مدتی چشمش به نور عادت میکند. آلف به دور و برش نگاه میکند ، آتشی را میبیند که آن سوتر پشت زندانیها روشن است

زندانبان ها راه می روند، در حالی که با خود چیزهای را حمل می کنند  و سایه ها ی آنها روی دیوار مقابل زندانی ها دیده می شود.  آلف قبلاً هیچگاه چیزهای واقعی ندیده بود . وقتی زندانی بود فقط سایه ها را میدید و مانند همبندانش فکر می کرد که سایه ها چیزهایی واقعی هستند ، اما حالا میفهمید که زندانی های دیگر چگونه فریب می خورند . او در میابد که آنچه قبلاً میدیده، سایه ای از جهان واقعی بوده است . پس از مدتی زندانبانها او را از غار بیرون بردند . نور خورشید چشمانش را آزار داد اما به تدریج عادت کرد و چیستی خورشید را دانست

او تصمیم گرفت برگردد و دوستانش را از آنچه دیده بود آگاه کند

 .

منظور این متن چیه ؟

چی می خواد بگه ؟

چی میشه ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 12:51  توسط پیام ابراهیمی  | 

از بچگی عادت کردیم که بهمون بگن با بقیه فرق داریم

از همون اول با بقیه یه فرقی داشتیم

باهوش بودیم ، مستعد ، با نمک ، مودب ، شجاع ، قوی ، با اراده ، خلاق ...

و با همین توهمات و خیالات احمقانه بزرگ شدیم

یه روزی هم چشمامونو باز کردیم و دیدیم هیچ فرقی با بقیه نداریم . هیچی

حیف که این یه روزیا خیلی دیرن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:20  توسط پیام ابراهیمی  | 

دختر کبریت فروش واقعاً یک شاهکار به تمام معنای ادبیات کودکه . دخترک هیچ چیز نداره، جز چند تا کبریت که باید توی اون شب سرد زمستونی بفروشتشون. این داستان  واقعاً فوق العادست. اون دختر به نظر من صد ها مرتبه بالاتر از کودنهایی مثل پطروس و امثالشه که شدن اسطوره های زندگی ما.

اما ملت ما ؟ داستان ملت ما هم واقعاً هیچی کم از دختر کبریت فروش نداره، با یه تفاوت خیلی جزئی. ما کبریتهامون هم خیالیه.  ما  نمی فهمیم که چرا کبریتامونو آتیش می زنیم. ما نمی فهمیم که دنبال چی هستیم، به عبارت کلی ما هیچ چیز نمی فهمیم. هیچ چیز. باور کنید.

کبریت هایی که باید فروخته شن، اما هیچ کس حاضر نیست بخرتشون

آرزوهایی که هر کدوم با آتیش زدن یک کبریت برای چند لحظه تحقق پیدا می کنن

مردمی که هیچ کدوم توجهی به دختر نمی کنند و فقط بعد از مرگ دختر افسوس می خورن که چرا کبریتی ازش نخریدن

و دختری که در بهشت خوشحاله

.....

عدالتی که باید شامل حال همه باشه اما نمی شه

عید و سیزده به در و شب یلدا و امید هوا کردن و امثالهم که توشون برای یه روزم که شده زور می زنیم که بگیم ما خوشیم، ما مشکلی نداریم، ما با هم دوستیم ، ما همدیگرو دوست داریم .( و البته وارد مسائل سیاسی نمی شم  )

 مردمی که همدیگرو خیلی دوست دارن ، اما تو حرف . خیلی با فرهنگن، اما تو سنگ نبشته ها. به فکر مشکلاتن ، اما توی خوشمزه بازیای وبلاگشون .

و شخصی که روزی همه ی ما رو نجات خواهد داد .

 

پ.ن ۱ : نمی دونم بگم خدایا محمود را در انتخابات پیروز گردان یا اللهم عجل لولیک الفرج ؟

پ.ن ۲ : اینجا نظر سنجی نداره ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 15:31  توسط پیام ابراهیمی  |